رضا صابری پس از 50 سال فعالیت در تئاتر؛ پشیمانم!
مشهدتئاتر- مرتضی اخوان :وقتی پایمان را به خیابان ملاصدرای احمدآباد میگذاریم و ناخودآگاه چشممان به کتابفروشی معروف «دانشور» میخورد، کنارتر آن فروشگاه موسیقی «بتهوون» را میبینیم پایمان شل میشود تا «کافه مان» را با همه ویژگیهایش که میشناسیم برای یک گفت وگوی دنج و اختصاصی انتخاب کنیم. کافهای که با ویژگیهای هنریاش بدجور برای یک گپ و گفت با مرد کهنهسوار تئاتر این مملکت مناسب است. گوشهای آرام و ساکت برای همکلامی با استاد رضا صابری. مردی که سال 1327 به هنر این مرز و بوم از سوی خدا هدیه شد. رضا صابری در گپی مفصل با ما از تئاتر گفت، از خودش، از سالهایی که گرد سفیدی بر مویش نشسته و امروز او را رضا صابری کرده است.
سال 1327 نقطه خوبی برای شروع است. از آن سالها تاکنون چه بر مرد مو سفید تئاتر شهر آمده است؟
زندگی مجموعهای از بلندیها و پستیهاست و بنده هم به عنوان یک انسان، روزگار یک جاهایی برایم خیلی سخت شده و یک جاهایی هم خوب بوده است. بهطور کلی من امروز از آنچه به عنوان رضا صابری میشناسم خودم را راضی نیستم…
چرا استاد؟ چرا رضا صابری بعد از 65 سال از خودش راضی نیست؟
میدانید راضی نیستم به این دلیل که برای خودم این یک سوال است که چرا وارد عرصه تئاتر شدم! میتوانستم کارهای دیگری بکنم و به موفقتر شوم. وارد حرفهای شدم که خیلی سخت است و در تیررس نظرهاست. در نقطهای وارد شدیم که حرفها و حدیثها و دغدغهها وجود دارد. اما همانطور که گفتم از شرایطی که دارم راضی نیستم شاید اگر وارد هر حرفه دیگری میشدم الان وضعیت مالی بهتری داریم…
یک رنجی در صحبتهای رضا صابری است…
دقیقا. آنچه که الان من را رنج میدهد این است که من وابسته به حرفهای هستم که در مملکت ما بیگانه است! از اول هم بیگانه بوده است! یعنی تئاتر به عنوان یک پدیده در بدنه فرهنگ ما متاسفانه بیگانه است.
و این بیگانگی روی عواملاش اثر گذاشته است؟
بله. یعنی من حرفهای را انتخاب کردهام که در میان تودههای مردم جایی ندارد…
چرا؟ چرا تئاتر بعد از این همه سال در میان توده مردم جایی ندارد و هنوز متعلق به قشری خاص است؟
ببینید مردم یا تئاتر را باور ندارند و یا اگر هم باورش دارند یک استفاده ممنوع از آن دارند. به عنوان کی ابزاری تبلیغی! متاسفانه خواستههای درونی من را پاسخگو نبوده است. از این جهت خیلی نگرانم. نگرانم که چرا وارد رشتهای شدم که هنرمندش در جامعه و مملکتاش یک جایگاه رفیع ندارد. خب همه اینها دلواپسی میآورد. من هم مثل همه بچههای تئاتر این مملکت نگران آیندهام هستم. نگران هستم که خب حالا آخرش چه میشود؟!
البته تئاتر هنر نوپا و جوانی است…
همینطور است که میگویید.
تصور میکنم بعد از انقلاب جریان تئاتر در کشورمان عوض شد.
بعد از انقلاب تا سال 60 که تئاتری در این مملکت نبود. چون تئاتر هنوز هویت خودش را پیدا نکرده بود و هنوز دلنگرانی بود که سرنوشت تئاتر این مملکت چه خواهد شد. جشنواره فجر که راه افتاد ویترین تئاتر کشور شد؛ یعنی آیینه تمام نمای تئاتر کشور ما! از سال 60 تا الان که سی و دو دوره گذشته است، در این قالب و بدنه آثاری منتشر و سیاستگذاریهایی شده که بسیار ارزشمند بوده است. میخواهم بگویم به نظر من بایستی تئاتر مملکت را در همین جشنواره فجر جست و جو کرد. فارغ از این جشنواره اتفاقاتی رخ میدهد ولی همه دغدغهها این است که روزی آثار در این چرخه قرار بگیرد.
و این آسیبزاست. اینطور نیست؟
همینطور است. جشنواره فجر هم به تئاتر ما کلی کمک کرده است و هم کلی آسیب رسانده است.
بیشتر توضیح میدهید؟
از این جهت آسیب رسانده که همه نگاهها را به جشنواره فجر معطوف میکند. همه هنرمندان ما منتظرند جشنواره تئاتر فجر بیاید و یک کار فاخر بیاورند در جشنواره ارائه بدهند. البته محاسنی هم داشته است. هنرمندان خوب، کارگردانان ارزشمند، نویسندههای برجسته و البته آثار شاخصی هم در این حوزه به جامعه تئاتر معرفی شدهاند. اما باید بگویم فارغ از این چرخه هنوز ما راه خودمان را پیدا نکردیم. بالاخره تئاتر ما چیست؟ تئاتر ما ایرانی است؟ تئاتر غیرایرانی است؟ ما باید همچنان وابسته به نگاه غرب باشیم؟ ظرفیتهای نمایشی ما در کشورمان چه میشود؟ تکلیف تعزیه و تخته حوض به عنوان دو جلوه نمایش ایرانی به کجا رسید؟ سرنوشتش چه شد؟ چرا اصلا جمع شد؟ و چراهایی از این دست…
شما یک جا خاطرم هست گفته بودید که من در تئاتر «سنتگرا» هستم. ریشه این سنتگرایی به همان دغدغهها و پاسخ به همین چراییها، برمیگردد؟
من گفته بودم سنتگرا هستم؟
آره. در یکی از گفت وگوهایتان اشاره کرده بودید…
ببینید اینطور نیست. من روز اول هم گفته بودم که پایبند به تئاتر ایرانی هستم.
یعنی این تعریفاش با آن سنتگرایی متفاوت میشود؟
نه متفاوت نمیشود. یعنی شاید نگاهی که به سنتگرایی است این باشد که من نگاه بستهای دارم و محدود به فضایی خاص هستم ولی واقعیت این است که اگر شما آثار من را بررسی کنید میبینید اینطور نیست. من همیشه در متنها و کارهایم هم عنایت داشتم به تئاتر ایرانی، هم به تئاتر مدرن نظر داشتم، هم تئاتر مذهبی کار کردهام و هم تئاتر اجتماعی. میخواهم بگویم این تنوع همیشه در کارهای من بوده است.
خود رضا صابری، خودش را در کدامیک از این عرصهها موفقتر میداند؟
من همان باورهایی که از روز اول به عنوان هدف انتخاب کردم؛ پرداختن به نمایش ایرانی با همه قابلیتها، ظرفیتها، مضامیناش، جلوههایش، انسانهایش، زباناش، کلاماش، فرهنگاش… همه چیز. آنچه که ما از یک تئاتر، یک نمایشنامه ایرانی متوقع هستیم. دغدغه من هنوز هم به جای خودش باقی است.
همینجا میخواهم بپرسم بین همین رضا صابری سنتگرا و رضا صابری مدرنیست یک سری تقسیمبندیهای دیگر هم هست؛ رضا صابری درامنویس، کارگردان و بازیگر که در این سالها ما نمودهایی مختلفی از آن را دیدیم. به نظر خود شما کدامیک از اینها توانسته به ایدهآلهای خودش بیشتر برسد؟
الان تمام دغدغه من نویسندگی و کارگردانی تئاتر است. من هنوز هم دارم تلاش میکنم تا به چیزهای تازه برسم. اما همانطور که گفتم نمایش ایرانی برای من دغدغه اصلی است.
چهقدر نمایش ایرانی در کشورمان دغدغه هنرمندان است؟
زیاد نیست. شاید یک سال علی نصیریان، یک سال رادی، یک سال بیضایی وارد این عرصه شدند و کارهای خوبی هم کردند اما کم کم فراموش شدند.
این وسط استاد یک سوالی پیش میآید؛ شما مکرر در صحبتهایتان از عبارت «نمایش ایرانی» صحبت میکنید. چه تعریفی از «نمایش ایرانی» دارید؟
نمایش ایرانی نمایشی است که مجموعه باورهای یک شخصیت ایرانی باشد. اما متاسفانه امروز دوستان ما تئاترشان دارد میرود به سمت همین آثاری که در ماهواره و غیره هست و این خیلی خطرناک است! نمیدانم شما اطلاع دارید برخی از هنرمندان بزرگ ما میروند در خارج از کشور آثار را میبینند و میآیند اینجا کار میکنند؟…
این فاجعه است…
بله، خیلی فاجعه است. واقعا به چه بهایی؟ به بهاء اینکه کارشان بیشتر دیده شود؟! بیشتر بفروشد؟! من همیشه میگویم تئاتر یک موجود زنده است. یک جایی متولد میشود، یک جایی رشد میکند، یک جایی به بلوغ میرسد. شما نگاه کنید چه آثار بزرگی در تاریخ ماندند؛ مثل در انتظار گودو. ولی ما کدام اثر تئاتر را در کشورمان داریم که ماندگار شود؟! یا تاریخ مصرف داشته یا در نیمه راه تاریخ مانده است! حالا من میگویم میشود در بدنه فرهنگی کشور خودمان تئاتر را جاری کنیم.
اگر موافقید بحث را عوض کنیم…
آره. حتما.
چرا رضا صابری اینقدر دیر از مشهد رفت؟ اگر بنای کوچ کردن به پایتخت بود استاد صابری باید 40 سال پیش همزمان با همنسلاناش ارجمندها و مطیعها و… میرفت.
/میخندد/ مگر این نیست که ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است؟!…
استاد من فکر میکنم رفتن شما از تئاتر مشهد دلیل خیلی از مشکلات تئاتر این شهر هم هست. در این خصوص بیشتر توضیح میدهید؟ چه شرایطی پیش آمد که رضا صابری از تئاتر مشهد رفت؟
ببینید من یک تحلیلی از مشهد دارم. متاسفانه در مشهد یک چیزی هست و آن اینکه حس همگرایی مشهدیها خیلی ضعیف است.
یعنی چه حس همگراییشان ضعیف است؟
این همگرایی و شور و اشتیاق در نسل اول خیلی زیاد بود اما…
منظورتان کدام نسل است؟
دهه اول بعد از انقلاب را میگویم که آن شور و عشق میان بچهها بود. اما یواش یواش پراکندگی میان بچهها به وجود آمد…
چرا اینطور شد، به خاطر مسائل حرفهای بود یا به خاطر مسائل مالی؟
ممکن است به خاطر مسائل مالی باشد، ممکن است آدمهایی وارد این عرصه شده باشند که نباید میآمدند. این کاره نبودند. یک مقالهای بود به نام هنرمند و شبه هنرمند. این مقاله میگفت همیشه شبه هنرمندان از وبا بدترند. گرفتاری جامعه نمایشی ما در مشهد این است که آدمهایی وارد تئاتر شدند که نباید میآمدند. اینها آمدند و به تئاتر شهر آسیب زدند.
یعنی حواشی را با خودشان آوردند؟
دنبال حواشی تئاتر بودند. تئاتر کشور ما همیشه از حواشی لطمه خورده است. فکر، هدف و اندیشه کم کم در تئاتر ما رنگ باخته است. ما در شهر بازیگر تئاتر نداریم. روز اول هم گفتم به غیر بروبچههای دهه اول نمایش در شهر مشهد بازیگر تئاتر نداریم. بازیگر فرهیختهای که مولف باشد نداریم…
چرا؟
چون بچهها مطالعه نمیکنند. دغدغه ندارند. یک جورهایی گروهی فستیوال زده شدند و یک گروه هم دنبال پول هستند.
پس به نظر میرسد این مسئله ابعاد جامعهشناختی هم پیدا میکند؟
تردید نکنید. همه این مسائل سبب شده است که تئاتر مشهد یک جسم بیتحرک شود. تئاتر مشهد قطب تئاتر این مملکت است. اما کسی گفت چه شد که همه هنرمندان تئاتر این شهر کوچ کردند و رفتند؟! به خاطر همین نگاهها، همین رفتارها، همین برخوردها…
استاد تهران رفتن برای شما سخت نبود؟
– چرا. من هنوز با تهران اخت نشدم. در و دیوار تهران برای من هنوز غریبه است. اما دیگر واقعا چارهای نبود. میگویند مهاجرت بر مبنای 2 اصل استوار است؛ رانش و کشش.
برای شما کدام قویتر بود؟ رانش یا کشش؟
/لبخندی تلخ میزند/ رانش…
نقش مدیران در این رانش چهقدر بوده است؟
ببینید در ما در تئاتر کشورمان مدیریت نداریم. همانطور که گفتم مردم ما تئاتر را باور ندارند، مدیران ما هم همینطور! آنها فکر میکنند این هنر دست و پا گیر است و همان بهتر که نباشد! یکی از مدیران نمایش که اینجا نمیخواهم اسماش را بیاورم میگفت کسانی وارد تئاتر شدند که به اینها پول میدهیم تئاتر را رها نمیکنند، نمیدهیم تئاتر را ول نمیکنند، بیرونشان میکنیم تئاتر را رها نمیکنند، به آنها اهانت میکنیم تئاتر را رها نمیکنند، به آنها امکانات نمیدهیم تئاتر را رها نمیکنند! نمیدانیم با اینها چهکار کنیم!
جوانان تئاتر ما نگران آیندهشان هستند. مگر نمیگویند با هنر میتوان هر چیزی را ماندگار کرد، پس چرا این ماندگاری وجود ندارد؟
هنر ما دولتی است. یک مدیر فرهنگی به واسطه اینکه دارد از تو حمایت میکند از تو توقع دارد. واقعیت این است که نمیگذارند کار کنید. لجاجت کنید جلویتان را میگیرند. ولی وای به حال شهری و منطقهای که مدیرش آدم نالایقی باشد. کسانی که اصلا تئاتر را دوست ندارند…
حتی کار نکنید خوشحالتر هم میشوند…
آره. وقتی هنرمند نتواند با مدیرش در شفافیت حرف بزند، دیگر چه کار میتوان کرد. در تهران از این خبرها نیست. اینجا بخواهید حرف بزنید یقهتان را میچسبند.
ولی هنرمنداناش شما را دوست دارند…
اینطور نیست. من باور ندارم. متاسفانه بچههای مشهد اهل رفاقت نیستند. من این را صادقانه میگویم و در این بخش اهل تعارف هم نیستم. یعنی راه و رسم رفاقت را بلد نیستند. من خیلی به اینها در این شهر کمک کردم و البته اگر کمکم کردم وظیفهام بوده و الان از این بابت خوشحالم ولی بچههای تئاتر این شهر باید قدر این تئاتر را بدانند. اصلا من صابری رفتم و تمام شدم به تئاتر شهر فکر کنید. تا کی میخواهید پشت سر رضا صابری صحبت کنید. تمام شد. به خودتان فکر کنید. به تئاتر شهر و آنچه موجود است فکر کنید…
و حرف آخر…
پشیمانم. باید بگویم از اینکه به تئاتر آمدم پشیمانم…
این خیلی تلنگر بزرگی به جامعه تئاتر این شهر است!
به شرط اینکه توضیح بدهید چرا پشیمانم. رضا صابری با این پیشینه و این همه سال تلاشی که داشته است، باید این باشد که الان هست؟! من نمیخواهم پردهدری کنم ولی اگر یک روز یک نفر به من بگوید چرا از آمدنت به تئاتر پشیمانی برایش توضیح میدهم. نمیخواهم بیش از این رسانهای شود!
منبع: ماهنامه مکتوب
