عشق بازي با شهادت ساده نيست
مشهدتئاتر- سيد جواد اشكذري*
1- هنرهاي نمايشي كه جامع هنرهاي زيباست از آغاز پيدايش تاكنون به عنوان والاترين شعائر و مؤثرترين مكتب اخلاقي و استوارترين ركن فرهنگي، توجه عقلا و دانشمندان را به خود معطوف داشته است، تا حدي كه آن را مناسبترين ابزار براي پي بردن به ماهيت وجود آدمي و درك حقايق زندگي و كشف اسرار خلقت دانستهاند. هنري كه رسالتش همانند دين، جهت دادن انسانها به سوي رستگاري است و به نوعي خواهان اين است كه معاني ناب ديني چون انسانيت، مردانگي، خداجويي، حقطلبي و مبارزه با بديها را به نمايش بگذارد و گاهاً حتي خاستگاه و ريشه تآتر را مذهب، مراسم آييني، اعمال و مناسك و آيينهاي مذهبي ميدانند و بر اين عقيدهاند كه مراسم مذهبي به سبب در برداشتن عناصر و درونمايههاي ناب نمايشي نه تنها ايجاد فراخواني و ارتباط در بين تماشاگران ميكند، بلكه اين قدرت را داراست كه تماشاگر را دعوت به سرگرمي و آرامشي روحي و دروني بنمايد. اگر به تاريخ نظري اندازيم، به روشني ميبينيم كه مذهب و تآتر چگونه در بستر تاريخ حيات بشري حركت كردند، به ياري هم آمدند، در كنار هم زندگي مسالمتآميزي داشتند و به نوعي به صورت تآتر عبادي و ديني درآمدند. اما در برههاي از زمان متأسفانه از هم فاصله گرفتند و آن يكپارچگي را از دست دادند و ثمرهاي به جز تلخكامي به بار نيامد. اما در آن مرحله كه درام با مذهب حركت كرد، سرشار از زيبايي و حيات بود و نويدي جز پرباري نداشت.
امروزه هم مانند مقاطعي ديگر از تاريخ، وقتي هنرمند در عرصه هنر بومي و ملي خود دچار افت و آفت و نيز سردرگمي ميشود به سراغ معاني نهفته در مذهب و دين ميرود، تا با استفاده از آنها بتواند به رشد و شكوفايي برسد. چون به خوبي ميداند تآتري كه آميخته به معرفت و عاطفه شود، قادر به پاسخگويي به نارساييهاست و ميتواند روحي تازه به كالبد بيرمق درامها بدمد. اما همين هنر كه ريشه در مذهب دارد در حال حاضر در گرداب تقسيمبنديهاي رايج گرفتار گرديده و با عناويني چون تآتر ديني، تآتر مذهبي، تآتر حماسي، تآتر تاريخي و يا تآتر معناگرا تعريف ميشود.
2- «مثنوي سرخ» عنوان نمايش يا تآتري از رضا حسيني است. كارگردان 44 سالهاي كه تاكنون آثاري چون «كيسه بوكس»، «دلقكها»، «به من دروغ بگو»، «هرا»، «مرگ فروشنده»، «پدر»، «هفت دريا شبنمي» را در كارنامهي خود دارد. «مثنوي سرخ» از توليدات ديني تآتر مشهد در سال گذشته محسوب ميشود كه در دومين همايش سراسري عاشوراييان به روي صحنه رفت. اجراي عمومي اين نمايش در مشهد بهانهاي شد تا تحليلي بر اين اثر نگاشته شود اما قبل از بيان هر نكتهاي با مقدمهاي كه ارائه شد بايد ديد «مثنوي سرخ» كه عنوان يك اثر ديني را به خود اختصاص داده از لحاظ مضمون در چه وضعيتي قرار دارد. آيا نمايش «مثنوي سرخ» يك تآتر ديني است؟ آيا ميتوان آن را نمايش مذهبي دانست؟ آيا در تعريف تآتر معناگرا قرار ميگيرد و يا بايد در حوزه يك اثر حماسي مورد ارزيابي قرار گيرد؟ نمايش «مثنوي سرخ» به داستان حر عاملي در واقعه كربلا ميپردازد. اگر اين نمايش را از اين منظر كه تآتر، خود كاركرد دين را دارد و از دل دين هم ميجوشد نگاه كنيم و حتي به مضمون آن هم كاري نداشته باشيم، ميتوانيم آن را اثري ديني قلمداد كنيم. اما هيچگاه با اين ديدگاه نميتوانيم نگاهي تخصصي به آن داشته باشيم، چون معتقديم كه تمامي تآترهايي كه محور اصلي آنها انسان و انسانيت است و مستقيم به دين اشارهاي ندارند هم، وارد اين حوزه ميشوند. در مورد تآتر معناگرا هم اين ديدگاه وارد است و نمايشي چون «مثنوي سرخ» هم ميتواند تآتري معناگرا باشد. چون تآتر با معاني جان ميگيرد، و همواره مملو از معاني است و هيچگاه از معني و مفهوم فاصله نميگيرد. وقتي انساني مانند حر در درون خود مسيري را طي ميكند و به حقانيت ميرسد، به طور حتم نميتوانيم بگوييم كه «مثنوي سرخ» خارج از معناگرايي است اما اينگونه نمايشي را شايد بتوان به تمامي آثار عرصه هنرهاي نمايشي تعميم داد چون تمامي تآترها از معنا شكل ميگيرند. اما اين نمايش بطور اخص در حوزه تآتر معناگرا نميگنجد.
تآتر مذهبي چه تعريفي دارد؟ چرا برخي نمايش «مثنوي سرخ» را اثري مذهبي ميدانند؟ آيا اتفاقي كه براي حر در واقعة مذهبي چون كربلا به وجود آمد، اتفاقي تاريخي محسوب ميشود؟ اگر «مثنوي سرخ» را تآتر مذهبي بدانيم پس بطور علمي براي درامهاي تاريخي چه مضموني را ميتوانيم متصور بشويم؟ شايد هم بتوانيم اين اثر را نمايش مذهبي- تاريخي بناميم. اما برخي هم «مثنوي سرخ» را تآتري حماسي ميدانند. چون در حر انقلابي دروني اتفاق افتاده است، دگرگونياي كه ديگر در تاريخ تكرار هم نشد و شايد به غير از حماسه نتوان نام ديگري بر آن نهاد. آنچه در اين بخش مورد بحث ماست سبك و ساختار اجرايي «مثنوي سرخ» نيست چون هر يك از تآترهاي ديني، معناگرا، مذهبي، تاريخي و يا حماسي در سبك و ساختاري قابل اجرا خواهند بود و فقط هدف، بررسي مضمون در اين نمايش است. «مثنوي سرخ» شايد مانند بسياري ديگر از آثار نمايشي در حوزه تآترهاي مذهبي، ديني و يا معناگرا قرار گيرد اما از لحاظ مضمون بايد آن را به طور اخص يك اثر تاريخي بدانيم. چون خبر از يك اتفاق در گوشهاي از يك واقعه تاريخي ميدهد هر چند عناصري در نمايش بكار برده شدهاند (به آنها هم خواهيم پرداخت) كه سعي دارند اين چند برگ تاريخ كربلا را حماسي نشان دهند.
3- لازمه اظهار نظر پيرامون فرم و قالب نمايشي مانند «مثنوي سرخ» اين است كه سهم و نقش مجموع عناصر و ابزارهاي نمايشي براي انتقال و شكل دادن مفاهيم و انديشه اين اثر را دريابيم. درباره مضمون «مثنوي سرخ» همانطور كه گفته شد به سير دگرگوني «حُر»، آزاد مرد واقعه تاريخي كربلا ميپردازد و در لايههاي زيرين خود هم بايد به مفاهيمي انساني و عرفاني نيز نظر داشته باشد. اما آنچه بر روي صحنه نمود عيني مييابد، شكل و ريخت اثر است كه در خدمت مضمون ميباشد و بايد بررسي شود كه چگونه انتخاب گردد. چگونه سبك و ساختار اجرايي براي يك متن انتخاب گردد و چگونه در خدمت روايت قصه نمايش قرار گيرد و نيز انديشههاي يك اثر چگونه بايد به تماشاگر منتقل شود. اما در اين رابطه بايد گفت كه «مثنوي سرخ» از سبك خاصي پيروي نميكند و داراي ريخت و شكل ناهمگوني است. در ابتدا حركات چرخشي «حر» و حركات ميداني كه در ميزانسنهاي برخي از بازيگران ديده ميشود، كار را به شكل و شمايل نمايش تعزيه نزديك ميكند. حتي نمادهايي از تعزيه مانند رنگها را ميتوان به روشني در برخي از صحنههاي نمايش مشاهده كرد. صحنهي دو بازيگر همسرا كه با به دست گرفتن پارچههاي سبز و قرمز نقشهاي اوليا و اشقياء را بازي ميكنند و يا نورهاي سبز و قرمز كه در ابتدا و انتهاي نمايش ميآيند، دلايل همين ادعايند. اما شيوه تعزيهاي كه كارگردان براي كار برميگزيند در لابلاي حركات موزون و همسرايي گروه فرم گم ميشود و نمايش به يك اپرت مذهبي نزديك ميگردد. اما هر چه به انتهاي نمايش نزديك ميشويم، كار را تآتريتر ميبينيم و به نوعي كنش و واكنشهاي دراماتيك را به روشني ميتوانيم شاهد باشيم.
وسوسهها و تهديدهاي شخصيتهايي مانند شمر و ابنسعد و ترديد و ستيزهاي دروني «حُر» هم در شيوه نگارش و هم در محتوا، اين اثر را به تآتر تبديل ميكند. بنابراين «مثنوي سرخ» را ميتوان ملغمهاي از تعزيه، اپرت مذهبي و تآتر صحنهاي دانست كه به سمت يك اثر نمايشي گام برميدارد و شايد كارگردان با روي آوردن به شيوههاي مختلف نمايشي در اثر خود سعي در توليد يك كار تجربي داشته. اگر «مثنوي سرخ» را هم از آثار تجربي هنرهاي نمايشي قلمداد كنيم باز هم نميتوان آن را تجربهاي نو و يا مدرن از يك داستان كهنه، قديمي و تكراري دانست و نيز نميتوان آن را اثر منسجمي در ارائه مفاهيم ارزشي قلمداد كرد. چون چنين شيوههاي اجرايياي كه كارگردان به اين شكل براي نمايش خود برگزيده، نتوانسته هدف او را به سرانجام برساند.
4- نوع زباني كه در صحنه آغازين نمايش بكار برده ميشود كليد تنظيم كننده لحن نمايش است و در واقع از پيش موضعي را كه تماشاگر در برابر كل نمايش خواهد پذيرفت، روشن ميكند. آنچه در اين زمينه اهميت دارد اين است كه زباني كه در «مثنوي سرخ» به كار گرفته شده آيا زباني فخيم و والاست ياسست و زمخت؟ آيا در چه گروهي از نظم يا نثر قرار ميگيرد؟ آرش خيرآبادي نويسنده و شاعر مشهدي با استفاده از مهارت شعري خويش نمايشنامه «مثنوي سرخ» را به طور كامل منظوم نوشته است. او در اثر خود از زبان محاورهاي و از كاربرد واژههايي كه از جنس ديالوگهاي مرسوم به تآتر است پرهيز كرده و بيشتر به واژههاي توصيفي پرداخته، به نوعي كه نمايشنامه بيشتر به يك مثنوي ادبي مملو از تشبيهات و توصيفات تبديل شده. بطور مثال تشبيهات زيبايي چون «فرزند نور» را در اين اشعار ميبينيم و يا صحنهاي كه شمر، حُر را نميتواند از آزادگي باز دارد، و قصه او را به قصه ميخ و سنگ تشبيه ميكند. ما در «مثنوي سرخ» اشعار پر معني و نغزي ميبينيم مانند «عشقبازي با شهادت ساده نيست»، «كشتن خورشيد كار ابر نيست» و يا «قدرت پاييز در اين برگ نيست» كه نشانههايي از قلم قوي خيرآبادي است، اما اين قلم شاعرانه كمتر در جهت انسجام يك درام حركت كرده است. آنچه براي تماشاگر يك اثر صحنهاي، نه يك خواننده شعري زيبا، مهم است، شيوه نگارش زباني ميباشد كه بتواند كنش و واكنشهاي قهرمان و ضد قهرمان و يا سمبلهاي خير و شر را به شكلي نشان دهد كه رفتار كاراكترها به جاي اينكه به شكلي قرار دادي نمود پيدا كنند، واقعي جلوه نمايد. اين واقعگرايي از ويژگيهاي تآترهايي با مضامين تاريخي و به نوعي حماسي است كه در متن «مثنوي سرخ» كمرنگ ميباشد.
گاهي نويسنده از شگرد روايي تك گفتار هم استفاده كرده تا تماشاگر خود را به درون ذهن كاراكترها هدايت كند و وي را در جريان مسير داستان آن هم بسيار گذرا و سطحي به شكل گفتاري نه نمايشي قرار دهد. «مثنوي سرخ» از تعليق و يا گره افكني بيبهره است و انباشت تدريجي واژهها در طي مسير قصه، تصاويري در نمايش بوجود ميآورد. بههرحال با اين شيوه كه «مثنوي سرخ» روايت ميشود، تماشاگر به طور مداوم حضور نويسنده را احساس ميكند كه چگونه او جزء به جزء موارد كار خود را برميگزيند و در پي هم مرتب ميكند.
5- رضا حسيني به عنوان كارگردان در «مثنوي سرخ» كوشيده است كه با انتخاب متني منظوم و با بهرهگيري از حركات موزون كاري متفاوت و به نوعي جذاب ارائه دهد. كه در اين راه تا حدي هم موفق بوده است اما اين جذابي خلاصه ميشود در چند تابلوي زيبا كه از حركات موزون و موسيقي تشكيل شده كه متأسفانه ميتوان گفت اين تابلوها بطور مناسبي در كنار هم قرار نگرفته است.
هدف استفاده از ابزارها و عناصر نمايشي مانند حركات موزون، موسيقي، طراحي صحنه و نور چيست؟ غير از اين است كه كارگردان با بهره از آنها، مفاهيم فكري و انديشههاي ناب متن را به شكل اجرا در بياورد؟ حركات موزون اين نمايش كه توسط استاد مختار سرابي طراحي شده، برگرفته از حركات مذهبي مانند سنجزني، سينهزني و زنجيرزني و يا حتي سواركاري ميباشد كه اغلب همراه با اشعاري از حافظ همسرايي ميشوند. يكي از تضادهاي اين اثر كه نگارنده را به عنوان يك تماشاگر آزار ميدهد، همين موضوع است. يعني حركات و ميزانسنهاي حماسي در يك مضمون تاريخي، با موسيقي عرفاني (در برخي از صحنهها) و اشعار عاشقانه و عارفانه حافظ! چرا در يك اثر تاريخي و حماسي اشعار مذهبي و حماسي استفاده نشده است؟ حركات حماسي با آواز و موسيقي كمتر كار شده حماسي، بطور حتم براي تماشاگر دلنشينتر و تأثيرگذارتر خواهد بود. شايد اين موضوع بدعت و نوآوري باشد و باز شايد بتوانيم به حساب يك كار تجربي بگذاريم و شايد هم به نوعي براي امروزي و مدرن كردن اثر به كار برده شده است اما به نظر ميآيد استفاده از اشعار مثنوي آرش خيرآبادي در كنار غزلهاي استوار و قوي حافظ، به نوعي خلاء و يا تناقض ايجاد كرده است.
ما در «مثنوي سرخ» همانطور كه گفتيم به داستان آزادهاي به نام حر برخورد ميكنيم كه شايد صدها بار به اشكال مختلف تأليف و يا اجرا شده است. و تماشاگر از اين نمايش نگرش جديد و يا برداشت نو و خاصي از اين واقعه بدست نميآورد. روايت خط به خط داستان براي كارگردان با سابقهاي چون رضا حسيني كه در سالهاي اخير دو نمايش سنگين را با مضمون تاريخي- مذهبي به روي صحنه برده است، كار سختي نميباشد و توقع ميرفت كه نگرش جديدي به عنوان يك هنرمند صاحبنظر از اين واقعه به تماشاگر ارائه دهد. او وسايل و ابزارهاي تكنيكي بسياري در دست داشته كه با كمك آنها ميتوانست هدفهاي بسيار معنوي را در اثر خود به بار بنشاند. استفاده از زبان رفيع نظم، سرود، موسيقي، سرايشهاي موزون در ارائه يك نمايش آييني بسيار كمك كرد اما در ارايه يك نگاه جديد از زندگي و مرگ «حُر» تأثيري نداشت.
در بحث طراحي صحنه، اكسسوارهايي ديده ميشود كه كاربردهاي مختلف نمايشي دارند اما هيچگاه براي فضاسازي استفاده نميشود و نيز در بكران صحنه، تصوير اسب زخمي ديده ميشود كه به نظر ميآيد بود و نبودش نه تأثيري در انتقال مفاهيم نمايش دارد و نه تأثيرگذار ميباشد.
اما بازيگران اين نمايش را ميتوان به دو گروه تقسيم كرد يك گروه كه بازيگران فرم هستند كه بسيار هماهنگ و به نوعي در خدمت كارگردان نمايش هستند و گروه ديگر هم بازيگراني ميباشند كه هر يك از آنها به ايفاي نقشي از شخصيتهاي تاريخي نمايش ميپردازد اما چون شخصيتپردازي منسجمي در متن وجود ندارد كه بازيگر تحليلي از كاراكتر خود داشته باشد، بنابراين بازي نميكند و فقط سعي دارد به تقليد تيپهاي كليشهاي شمرها، ابنسعدها و يا ابن زيادهاي تآترهاي ديگر و يا سريالهاي تلويزيوني بپردازد.
6- عنصر با اهميت تمامي تآترهايي كه به واقعهاي از مذهب ميپردازند، باورپذيري است. باوري كه تماشاگر را از حقايق دروني واقعيتهاي تاريخي مذهب و دين آگاه ميسازد. اگر به هر دليلي باور در ذهن تماشاگر شكل نگيرد، آن اثر به روي صحنه به بيراهه رفته است. هر نمايشگري ميتواند با مشاهده واكنش تماشاگرش ميزان باور را از ارزشهايي كه ايجاد كرده، دريابد و اين مهم تحقق نمييابد مگر اينكه نمايشگر با بهره از ابزارهاي خود احساسات و عواطف تماشاگر را برانگيزد. يعني به نوعي بر فكر و ذهن تأثير بگذارد. نمايش «مثنوي سرخ» هم در برخي از صحنهها بخصوص لحظاتي كه تماشاگر با همسرايان همراه ميشود، بسيار تأثيرگذار ميگردد و اما همين تأثيرگذاري، تفكر و انديشه و يا بهتر بگوييم هدف اثر را تحت شعاع قرار ميدهد و تماشاگر بجاي اينكه بيشتر مجذوب نوع نگاه خالق اثر شود، مجذوب حركات موزون و موسيقي دلنشين حسن خرسند ميگردد.
درباره باورپذيري هم بايد گفته شود كه جوهره داستان «مثنوي سرخ» اين باور را به تماشاگر ميدهد، اما در برخي از مواقع تضادها و تناقضهايي وجود دارد كه باور را براي تماشاگر كمرنگ ميكند. بطور مثال تماشاگر در «مثنوي سرخ» شيوههايي از تعزيه را به روي صحنه ميبيند اما اشعاري كه در آن صحنه بكار برده ميشود هيچ گاه در سبك و سياق اشعار تعزيه سروده نشدهاند. زبان اشعار تعزيهنامهها، زبان ادبي و يا زبان كتابت نبوده است. تركيب كلمات، استعمال واژهها و اصطلاحات، مبين زباني كاملاً عاميانه در تعزيه است و همين موضوع خود سبب ارتباط ميان تماشاگر با نمايشگر ميشود ولي اين دوگانگي يكي از دلايلي است كه به باورهاي تماشاگر لطمه ميزند.
شمعها در تاريكي هر صحنهاي ميتوانند بسيار تأثيرگذار باشند اما اين شمعها زماني وارد صحنه ميشوند كه تماشاگر ميخواهد به نتيجه برسد و متاسفانه تمام صحنه شكل تصنعي پيدا ميكند. و يا از ديگر نمونههايي كه ميتوان در اينباره اشاره كرد، حضور مردي سبزپوش و نوحه خواني او در صحنه است. هر چند اين نقش به صورتي شايستهتر از نقشهاي ديگر ايفا ميشود و ديالوگها متفاوتتر بيان ميشوند، اما باز هم باورپذيري تماشاگر را دچار مشكل ميسازد.
*عضو کانون ملی منتقدان تئاتر
منتشر شده در ماهنامه تخصصی تاک توس
